محمد بن حسين رازي
19
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
و نام عبد المطلب شيبه بود ، چون به وجود آمد جمله مكارم و حسن و جمال درو حاصل بود . چون به حد بلوغ رسيد روزى در حجر كعبه خفته بود بيدار شد . سرمه در چشم وى كرده بودند و روغن و عطر درو ماليده و حلههاى زيبا در پوشانيده متحير بماند ، ندانست كه فعل كيست . هاشم او را پيش كاهن برد ، حال با وى بگفت : كاهن گفت : بدان كه خداى آسمان دستورى داده است اين جوان را كه زن خواهد او را زنى بده . هاشم « قيله » دختر عمرو بن عامر به زنى به عبد المطلب داده « حارث » به وجود آمد . قيله بمرد ، هند دختر عمرو زن كرد . هاشم را وفات نزديك رسيد . عبد المطلب را گفت : « بنى النضر » را جمله حاضر كن از « عبد شمس و فهر و لوى و غالب و هاشم » از غير ام عبد المطلب ، و هاشم را آن وقت بيست و پنج سال بود ، به قوت و مردانگى از جملهء قريش زيادت بود ، هميشه بويى از وى مىآيد مانند بوى مسك ، و نور رسول در دايرهء جبين وى درخشان بود . چون ايشان را جمع كرد هاشم گفت : اى قريش شما معز ولد اسماعيلايد و خداى تعالى شما را برگزيد از بهر خود و ساكنان حرم كرد و خادمان خانهء خويش و من امروز رئيس و سيد شماام و اين لواى نزارست و كمان اسماعيل و سقايهء حاج و كليد خانه تسليم پسر خود عبد المطلب كردم . مطيع و فرمانبردار او باشيد . قريش برخاستند و سر عبد المطلب بوسه دادند و زر و سيم برو نثار كردند بسيار و گفتند سمعنا و اطعنا . بعد از آن لواى نزار و كمان اسماعيل و مفاتيح كعبه و سقاية الحاج در دست عبد المطلب بود و هر كه عبد المطلب او را امان دادى هيچ كس به غارت ايشان نرفتى ، و جملهء ملوك جهان به فضل و بزرگوارى وى مقر بودند ، و در مراسم حج هديهها و تحفهها كه لايق ملوك باشد نزد وى بردندى و به خدمت آمدندى ، الا كسرى بن هرمز ملك مداين ، كه او معاند عبد المطلب بود . و هر وقت كه در بلاد حجاز قحط بودى عبد المطلب را در پيش داشتندى و به « كوه ثبير » رفتندى و دعا كردندى